|
زندگی
|
|
|
مينويسم، با همين دستها، دستهايي که روزي شوق زيادي براي نوشتن داشت!نگاه ميکنم، با همين چشمها!اما به کجا؟ مي خندم، با لب هايي که هيچ وقت لبخند از رويشان محو نمي شود ولي حالا... حالا، در شروعي دوباره براي بهتر فکر کردن - نوشتن - ديدن و خنديدن، فقط براي زندگي کردن !!
بعضي وقت ها انسان کارهايي رو انجام ميده که فکر ميکنه بهترين کار ممکنه! ولي وقتي که يه مدت ازش ميگذره ميبينه که اصلا درست نبوده!!منم همين طور بودم، حرفايي رو زدم که نبايد ميزدم، کارايي رو کردم که درست نبوده!از خودم ميپرسم چرا انجامش دادم؟!بعضي مواقع سوالهاي ادم بي جواب ميمونه و هر چي هم بگردي دنبالش پيدا نميشه وبعضي وقتها هم جوابش رو ميدونه ولي از ترس نميخواد اون جواب ر و بگه!!
خوب اون بالائي ها رو ولش کنيم،تا اينجاي امتحانا رو که بوقيدم بهشون؛ 1 سه واحدي حذف شد - 2تا 3 واحدي رو خراب کردم - 1 دو واحدي خوب بود! دعا بفرمائيد به همين روز عزيز بقيه امتحانا که 9 واحد هستش رو خوب بدم تا اين ترم از خطر مردود شدن بگذرم!! تا الان بالاي 10 تومن براي کپي جزوه پول دادم، البته يه جزوه رو هنوز ندارم و بايد فردا پس فردا بگيرم از دوستان! 
پ.ن: قسم میخورم ، قسم میخورم به روز و شب!! که دیگه از هیچکس حتی پدر و مادر خودم هم هیچ انتظاری نداشته باشم.
پ.ن 2 : از فروغ هم یه شعرگذاشتم، اگه خواستید بخونید تو ادامه مطلب هستش
ادامه مطلب |
|
شنبه ششم تیر 1388 |
|
|
| |
|
بازی شکلکها
|
|
|
ممنون از مهتاب که من رو دعوت کرد، تقریبا فراموشش کرده بودم!
این هم از حالت های من:
وقتی دارم میرم و میام: 
وضعیت من برای دوستان: 
در حال تهیه جزوه: 
وقتی دارم مناظره نگاه میکنم: 
در حال درس خوندن:
اخر شب: 
مغزم در حال فکر کردن به مسئله جدید: 
تو خواب: وقتی بیدار میشم: 
دیشب در خیابون:

    

میتونید خودتون رو دعوت کنید! |
|
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
اخرین روز دبستان
|
|
|
برای من روز اخر تقریبا طبیعی بود! با چند تا از دوستام، مهدی و رضا - علی - میلاد - سیامک و مهدی قرار گذاشتیم همراه با مادرمون کارنامه رو بگیریم! فقط اینکه بخاطر کاری که ما نکرده بودیم 1 نمره از انضباط مون کم کرده بودن و خوب چون مادرامون هم میدونستن اولین چیزی که رفتن نگاه کردن نمره انضباط بود!! و بعدشم چپ چپ نگاه کردن! مادرامون: ما:  البته باید ذکر کنم که پدر مادر من روی نمره انضباط خیلی حساسن و حتی اگه این نمره 20 باشه توجه زیادی به بقیه درسا ندارن! بنده خدا ها نمیدونستن نمره انضباط سال بعدم قراره تا 12 پایین بیاد!!
البته کارنامه من رو تمام معلم های اول تا 4 دیدن و هر کدوم اظهار نظری کردن، جالب اینکه همه انتظار بیشتری داشتن!:d و البته همه من رو در اغوش گرفتن(به قول ارش، ای جان) و بعدشم خداحافظی کردیم! 
در مسیر برگشت
میلاد: بچه ها حالا که به پای ما نوشته شده بیاین این کار رو بکنیم!  
بقیه:  
خوب ؟
ما: باشه 
نیم ساعت بعد وقتی که چرخهای ماشین مدیر عزیزمون پنچر شده بود ما با این چهره برگشتیم خونه و رفتیم سراغ فیفا 98!!
من نمیدونم کدوم عوضی رفته بود چرخهای ماشین مدیر رو پنچر کرده بود و چون ما داشتیم از کنارش رد میشدیم افتاد گردن ما.
البته من اخرین باری رو که در اون سال به مدرسه رفتم رو نوشتم.
پ.ن. و او رفت، خداحافظ!!!  |
|
جمعه هشتم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
مغز من!
|
|
|
این هم از کلمات من:
پرنده - فست اند فریز 4 - خانواده - دنیای مجازی - خوابای رنگی - تابستون- شادی - دریا - پارک جنگلی - ترم تابستون - فراری انزو - دوستام - من نمی دونم چطور شد - بودن - امتحانا - توهم - بستنی - من، خودم! - موزیک - گذشته ،حال و اینده - جومونگ 3 - ثانیه ها - گندم - تیر برق - انتخابات ریاست جمهوری - 16 خرداد - فوق دیپلم - ماهی جون - ویروس - اخراجی ها 2 - ایران - یک شنبه - پلاتین - تخت جمشید - جمعه ساعت 23:05 - درد - خسته بودن - شیرین - دوست داشتن - مودب پور- باید.
ممنون از شهرام ، منم دعوت میکنم از :
ارش - سورنا - سمانه - طوبی - ستاره |
|
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
کاش...
|
|
|
کاش می دانستیم زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم... کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم.. کاش همه را دوست داشتیم ...کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم ..کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید... کاش دلهایمان دریایی می شد... کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت... کاش می دانستیم نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتاد... کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود!!
اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می کند سنگی پرتاب کنی، هر گز به مقصد نمی رسی (لارنس استرون) |
|
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |